شعر های بچه های محل
دفتر دیگری از تیرداد نصری با همکاری نشر شعر پاریس منتشر شد.
دوستان عزیز !
بهمن ۶م, ۱۳۸۶
از امروز ٫ ششم هر ماه به یاد او ٫ در بخش جدیدی با نام «حرف های شما » یکی از اشعار تیرداد را با به گفتگو می نشینیم و درانتها چکیده-ی نقدهای شما را به همراه اشعار به چاپ خواهیم رساند. در این فضا و در این فرصت مخاطب شما ٫به گونه ای فقط شعر است . این بار تیرداد فقط شنونده خواهد بود و کلمه از آن شما .
با سپاس
مدیریت سایت
تیرداد!
دیدی چطور سکوت تو ٫ غوغا شد؟ طوفان شد ؟ گرد وخاک شد و دست آخر ٫ فقط «خاک» شد ؟؟؟
دست ٫ دست به کار نوشتن شد .من از تو ٫ تو از من پیشی گرفت تا زود و زودتر از رفتن ات بگوید.
چه شتاب هراسناکی برای این بدرقه-ی بی هنگام ! و تو ٫ هزارباره بهانه شدی تا فراموشی دوباره معنا شود.
آه کشیدیم ٫ گریه کردیم ٫ عربده زدیم که : « مرگ بر مرگ »! خاطره تعریف کردیم که تو را به خاطره تبدیل کنیم !
تو را آن جا که نبودی جستجو کردیم و امروز که دوباره به خانه برگشته ای ٫دستی نیست که دق الباب کند ٫یا که فقط به تو سلام کند.
شکوه نکن ! زنده به گوری افتخار ما-ست ٫ پس وای به تو که نوشتند ٫مرده ای !
آری ٫ این جا زمین است .ما طاقت نگاه کردن به آسمان نمی توانیم .
نغمه نصری
در مطب روان شناس
دی ۲۲م, ۱۳۸۶
زمانی ٫ برای مرگ هر چیز و هرکسی می گریستم.
نازک دلی طبیعت من بود.
مثل خود شما ٫ که شنیدم حتی برای لغو « اعدام» هم مبارزه می کردید ؟
مدتی-ست عوض شده ام .شنیده ام که شما هم .
( این روزنامه ها را بگذارید که بماند. منتظر خبری هستم ! )
نمی دانم چه در درون شما می گذرد
برای خودم
درست وسط چای خوردن و یک سیگار( ظهرها هر بار)
کنار کودکانم (عصرها هربار)
و کنار همسرم ٫ وقتی که غرق تماشاش می شوم هر شب
ناگاه در می یابم
چیزی نکبت را
به جای زیبایی گرفته ام.
به خاطر این است که شاد می شوم حالا ٫ از خبر مرگ بعضی ها ؟
؟؟/؟؟/؟؟؟؟
نا گفته های تیرداد
دی ۱۸م, ۱۳۸۶
و این بار به نام او ٫ با هم می خوانیم ! گوش به ناخوانده ٫ به ناگفته می سپاریم . حرفهایی که در زمان جا مانده و یا به تیرداد زمان گفتن نداد . شاید این همخوانی ٫این همسرایی ما را دوباره با شعر آشتی دهد.
نغمه نصری
آغاز نه-
آغاز نمی شوند
چیزی می شوند شکسته در خود و
ها-ها کنان به دستهاشان
در صبح-در میدان صبح زمستانی شهر
ادامه ندارند
با یک مشت عصب و استخوان فرسوده
گوش سپار غم آوازهای گنجشکانند
در ظهر -در میدان ظهر بهاری شهر
(: نه دانه ارزن شدیم ٫ نه خرده های برنج)
پایان نمی گیرند
با لبان خشک ٫نزدیک منبع خالی آب سرد
برنگشته از سر هیچ کاری
در غروب-در میدان غروب تابستانی شهر
چیزی نثار می کنند
به کسانی که حاضرند-و تو نمی شناسی شان-
وکسانی که غایبند-و من می شناسم آنان را-
مثل شعر
از پاییز بیزارند
که بوی مرگ می دهد هر برگ
هر پاییز ٫هر پاییز ٫هر پاییز
و در تمام طول سال
آه ها و دعاهاشان
ستاره های فراوان هر شبانه-ی شهرند
۷۶/۶/۱۲
پایان؟! آغاز؟!
دی ۱۵م, ۱۳۸۶
|
مرگ او نه پایان بوده و نه آغاز است.این مرگ تنها ادامه می دهد .دمی ٫ نفسی را که همواره شعرزیست وشعر ماند وشعر رفت… نغمه نصری |
|
|
آثار تيرداد نصري
دی ۱۸م, ۱۳۸۵
| نام کتاب: (و در همه بندر گاه ها از کشتی گم شده حرف بود.) | |
| (فصل اول) | (فصل دوم) |
| نام کتاب: (دو قدم به خاکستر) | |
| (فصل اول) | (فصل دوم) |
سهم شيلات سهم تو
اردیبهشت ۶م, ۱۳۷۸
| بروی به تماشای عرق صورت بازوها ساق های برهنه، توری که می کشند ، حلقه رد پاها بر ساحل - و آفتاب آخر بهار بر انحنای بازوها عرق درشت صورت ها گوش ماهی ها بروی قلمت را گذاشته ای ، کاغذها و کلمه را - تمام ماهی برای شيلات |
|
|
تقويم سال بعد
اردیبهشت ۵م, ۱۳۷۸
| تقويم من فقط دو رنگ دارد يکی سوگ – يکی جشن در طول سيصد و شصت و چهار روز نزد خدايان رفته ام وُ پرسيده ام – مدام پرسيده ام – و آن فرشتة قهرآلود تقويم سال بعد فقط يک رنگ دارد : |
|
|
سنگ
اردیبهشت ۳م, ۱۳۷۸
| بدون ترحّم در خودت چنگ بزنی بدون ترحّم و امحاء و احشاء جانی قديمی را بر کف دست بگيری بدون ترحّم : …… اين ، «خاطره » ست ؛ اين «ترديد» ست ؛ اين «شورش» ست ؛ اين «موسيقی »ست ؛ بدون ترحّم !. . . . ؛ بدون ترحّم !. . . . ؛ آی شهر شهر قديمی! بدون ترحّم چيزی فراز سرت رد شود بدون ترحّم؛ …. و بمانی و چنگ بزنی درون سنگ |
|
|
داوود و کاميون امسال خريده
اردیبهشت ۳م, ۱۳۷۸
| بعد از تماشای سر در سينماهای «بهمن» «مرکزی» «سپيده» بعد از ايستادن پشت کتابفروشی «اختران» «ققنوس» «امير کبير» «مرواريد» بعد از سری زدن به نوار فروشی بغلی بر چهار پاية چوبي قنادی نشسته باشی وُ غروب را وُ بستنی را قاشق به قاشق طی کنی وُ موهای نرم و بلند نامزدت را با دستهای کمی زُمختت نوازشی بکنی همراه بوسه ای نرم، از لبان خوش عطرش - در همان کافه قنادی در همان کافه قنادی – نه جای ديگری. در همان کافه قنادی : آن غروب هم که با تو نشسته بود وُ چيزی نگفتنی را با تو طی می کرد امّا تو فرزند زمان بودی وکسی نداند اکنون کجاست وُ چه می کند او و از ويترين و از کتابهای هنوز نخوانده |
|
|
شکل تازة زيستن
اردیبهشت ۲م, ۱۳۷۸
|
بايد می فهميد زودتر از اينها می فهميد؛
« شايد کودکانت هم ، چيزها را از تو پنهان می کرده اند » «شايد همسرت هم ؟» در خيابان از كنار ما با عجله رد شد. وما كه ميدانسيتيم اگاهی شكل ديگری از زيستن است و او حالا با کلماتی که هيچ راديويی پخش نمی کند كه هيچ تلويزيونی – چيزی نو ساخته است ؛ با دوام - مقتدر انقدر كه بتوان با اطمينان به آن پناه برد - |
|
|
« . . . . . . . . »
اردیبهشت ۲م, ۱۳۷۸
|
هم بشقاب ها تمام اتاق دوباره تميز شده باشد تمام ظرفها شسته « جهان متنوع ترست از آنچه در اينجا ست » « آنجا قاليچه های تركمني هست من در ميان شما هستم و صندلی ام هر چند رو به ستاره های شب است « خرم آنروز كزين منزل ويران بروم– راحت جان طلبم وز پي جانان بروم » |
|
|
« دفتر ثبت نام هاي مشكوك »
اردیبهشت ۲م, ۱۳۷۸
| مردان وُ زنانی از روشنايی آمده باشند به تاريكی ها برگشته باشند ….. و در فاصله پلك گشودنی به طول هزاران سا ل به ياد آمده باشد هر چه خاك …… كه گندم شد هر چه پنبه ……. كه پيرهن هر چه كاغذ …… كه كتاب . به ياد آمده باشد هر چه سنگ …… كه پلّه شد و هر چه درخت …… كه پنجره . اين آسمانخراش عظيم مال كيست ؟ اين كارخانه ، اين بانك مال كيست ؟ آن داروخانه آن بنگاه نشر كتاب آن مصالح فروشی ی وُ آن انبار آهن آلات ؟ و چه كسانند آنان كه مي دوند ، خسته تر از هميشه در لحظه ای به طول امروز من اين نام ها را به شما خواهم گفت . و نام ها ی مشكوك را در دفتری نوشته باشم وُ |
|
|
« يك گزارش روزمره »
اردیبهشت ۲م, ۱۳۷۸
|
جوي كوچكی بود . « دروازه ی بسته چطور باز خواهد شد ؟ » دروازه ای بسته بود - اين را مي دانست در خانه |
|
|
رفيق شاعر/ رانندة من
اردیبهشت ۱م, ۱۳۷۸
| روبروی شب مانده باشی وُ صبح را پشت سرت داشته باشی با رفت و آمدنت در خط مستقيم خيابان ها . به سرعت فکر کنی - « خسته نباشی » و خسته باشی وُ و به ياد بياوری زودتر از شب قبل خسته ای و نمی دانستی و به ياد بياوری روبروی شبی |
|
|
مهرداد عارفانی
شهریور ۲م, ۱۳۷۷
|
دل تازه شود و رنگ زرد وُ سبز ويترين مغازه مغازة بيست قمری سال های پيش ولی بهتر بود در پشت دکه سيگار فروشی وُ يکبار از او پرسيدم از سروده های تازه ات چه خبر؟ غبار نشسته بر شيشه ها وُ تو بی حوصله ای مهرداد ! سخت بی حوصله ای ! و شعر؟ . . . . و من ننوشته باشم |
|
|
زمزمه (از جمله شعر های محله)
شهریور ۲م, ۱۳۷۷
|
« اينروزها ستايش غير رسمی عدالت خطرناک است » « اينروزها ستايش غير رسمي آزادي خطرناك است » شب وُ شاعر در محلة ما سر تكان نمي دهد هيچكس ؛ |
|
|
:
بهمن ۱۹م, ۱۳۷۶
| بر خاستن وُ حرکت اما به کجا وُ چرا؟ «چقدر» مهم نيست ، که تو همانطور که نم نم باران بر شانه هات می نشيند به راه افتاده ای . می گويی : پياده - بدون چتر می نويسم : نشسته پشت فرمان . . . . . . . . . آرام ، آرام . می روی( می رانی) شايد يکی در دوردست بداند اين نم نم باران بخاطر چيست و در هر سكون |
|
|
قطار قديمی
بهمن ۱۹م, ۱۳۷۶
| ۱ از ابتدای زمستان : درخت ! درختی در شکوفه های فراوان . سراسر زمستان می نويسی |
|
|
کلمه
بهمن ۱۶م, ۱۳۷۶
| « کلمه را کسی چون تو در نظر نمی گيرد ….. » می نشينی بر نيمکت پارک . می نشينی بر نيمکت پارک (نيمکتی که ديگر نيست) از خياباني می گذری پر از بوی تند سوختگی ها و زندگی جايی نمی روی ! به رديف آپارتمانها رسيده ای به منزل نرسيده ای ! |
|
|
سه سقوط
دی ۲۹م, ۱۳۷۵
| نه به تماشای برق شفقتی در چشمها ی يك زندگي – خم شده ای تا رخساره ی خودت را در ملايمت يك دريا ببينی . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . تصوير تو ، موج مي خورد وُ در هم شكسته مي شود تصوير تو ، موج مي خورد وُ از هم پراكنده مي شود به درون مي نگري ؛ سه سقوط می بينی سقوط اول : سقوط دوّم : سقوط سوم : اكنون در ايستگاهی – اكنون منتظر . |
|
|
امان از اين همسران ما
دی ۲۹م, ۱۳۷۵
|
آمده بوديم آشتی كنيم آمده بوديم تا نخستين ترانه دنيا را باز بخوانيم : آمده بوديم تا فلز و عاطفه را به هم گره بزنيم - دوستان ! |
|
|
جواب آسمان
دی ۲۹م, ۱۳۷۵
|
…………و واگن ها و بعضی ها پس و به بسياری باز آمده از خدا |
|
|
دروازه ای که گشوده نشد
دی ۲۹م, ۱۳۷۵
|
با اين کتاب ها هزار سال می شود که می گريند |
|
|
چيزی پنهان در زندگی
دی ۲۹م, ۱۳۷۵
|
از نگاهم از زبانم از جانم از اين رود اين بيشه اين کوه از آن ابر آن آسمان آن فرشته و در تاريکی |
|
|
|
|
کسی می شنود ؟
دی ۲۹م, ۱۳۷۵
|
در تاريکی در تاريکی آه می شنوی – گوش به اين سنگ بچسبانی |
|
|
تجرید « ۴ » (به: رقیه کاویانی)
دی ۲۹م, ۱۳۷۵
|
حضورش – روشن تر از لبخند حرف می زند با تو ؛ پير تو از مرگ است : شبيه حافظه ی ما چون ذرّات بهم پيوسته ی برآمده از غبار ، شکل می گيرد و چون واقعيت با تو به تماشای پوست لطيف زندگی می ايستد و با تو حرف می زند از زمان با چيزهای دوروُبرت حرف می زند با تو : با صدای زنگ در – و غيبتش ؟ : دفترچه ی تلفن گمشده ی توست – |
|
|
برکت
دی ۲۲م, ۱۳۷۵
| در ابتدا برکت بود وُ برکت بود وُ برکت بود و من در دريا بودم من کنار پسرانی که مرا از آب می گرفتند در شاخه ها بودم من و در کتابها بودم برکت نبود وُ برکت نبود وُ برکت نبود و من که هيچگاه نگفتم که بود مرا کشت لبخندی کوچک و پنهان بر لبان بلند نفرين |
|
|
غزل ۳
دی ۱۹م, ۱۳۷۵
| مهتاب يکپارچه زيباست هر وقت به چشم خورد در خاطرم اناری بر سنگفرش حياط ، شکست . زيباست زيباست زيباست |
|
|
همگانی
دی ۱۸م, ۱۳۷۵
| کم کم ستاره ها وُ آنکه در خيابان فرياد زد از چشم ها پنهان می شوند چرا نرفتم و نپرسيدم هيکل توهين شده را نمی شود از ياد برد |
|
|
غزل ۲
دی ۳م, ۱۳۷۵
| از آن بام از آن بام از ان بام دهان توست منتشر در باد من باد را حس نمی کنم اما از شاخه ای |
|
|
غزل ۱
دی ۳م, ۱۳۷۵
| بر اين خاک بر اين خاک بر اين خاک راز ناشناختة نور بازوان توانای شعرست و من شنا می کنم و ملاحان آسوده از کنارم می گذرند |
|
|
«………»
دی ۳م, ۱۳۷۵
| جانوری کوچک . خزيده کنج اتاقش . اکنون کسی دارد در را باز می کند جانوری کوچک . حالا در شب چراغان شهر جانوری کوچک . حالا در انعکاس رنگين نورهای خيابان يکبار |
|
|
سمتِ نو
تیر ۲۹م, ۱۳۷۴
|
به كنارت نگاه كنی مرگ را می بينی ، مرگ را : تكان مي خوری وُ به سمتی مي روی : راست است : |
|
|
زخم
تیر ۲۰م, ۱۳۷۴
| با ساق های يک باران می آيد بر صندلی می نشيند ، کبريت می کشد حلقه ، حلقه ، حلقه های دود من آنجا نيستم آنجا ، در اعماق زخمهاش |
|
|
آرزویی پلک فرو بست
آبان ۲۹م, ۱۳۷۳
|
همچنانکه ندانستی خون ريخته در خاطرم را نمی تواند نه . و پای تپّه ای که نخواهی دانست کجاست از گلوی بريده اش |
نام اين شعر را نمی دانم
آبان ۲۷م, ۱۳۷۳
|
۱ از تمامی دريا – امواج ! ( نام اين موج را نمی دانم) در دستهای خدا شمشير می شويد تا زيباترين قصاص و آنگاه که در خود فرو می چکيد وُ نازک می شويد ۲ در خش خش ريزش پوسته ، انسان تابناکی می بينی |
|
|
پُل
آبان ۲۷م, ۱۳۷۳
|
نه خشت ، نه سنگ ، نه شاخه ای فولاد در پلی – راه بودی وقت عبور کردن از خود ولی کسی نيامده است . بر پشت حس انسانی ی خودت زده بودی کسی نيامده است |
تجريد ‹‹ ۳ ››
آبان ۲۶م, ۱۳۷۳
|
هيأتی مبهم : هيأتی مبهم و چنان سرد صدا ی تكّه تكّه شدن ها ی روح می شنوم |
( يك ترانة محلي – بامدادي )
مهر ۱۸م, ۱۳۷۲
|
از فراز تپّه ی « قلعه گردن » - تنكابن ! تنكابن ، با مردمان روشن آن : مردمان سرفرازی ، لبخند ، عبور . تنكابن ، با مردمان تاريكش : مردمان سرنهاده به بالين ، شكسته غرور |
|
|
بهار زايی ايّام
آذر ۲۷م, ۱۳۷۱
|
……. و اين نسيم که می گذرد در شهر مرا و ترا می بَرد ، بدون وقفه – بدون درنگ . مويه ها گاه و اين نسيم که می گذرد اگر اين غبار ، جايی فرو بنشيند – اگر بنشيند – |
|
|
ايستگاه آخرين
آذر ۲۷م, ۱۳۷۱
|
پس از باران های بسيار در زير آسمانی خاکستر ما سرمی چرخانيم ، و به آخر اين ريل می نگريم : ما پياده شديم |
|
|
ترانه های سر سبز
آذر ۲۷م, ۱۳۷۱
|
پرندگان که می خوانند مادران می گويند : دختران می گويند : و پدران در می گشايند در هر نماز بر آنان بر شاخساران ميهن من |
|
|
شما
آذر ۲۷م, ۱۳۷۱
|
كنار باران هايم شما را يافتم . و از کوهستان ها |
|
|
چشم انتظاری
آذر ۲۷م, ۱۳۷۱
|
شبی – ساکت تر از خيابان ها و انتظار شبی ساکت ترين : شبيه دل من آسمانی ، ساکت ترين : شبيه خود من خيره ايم از پنجره ، به پنجره های شهر : کسی که اگر نيايد چنان خواهم گريست که بگويند |
|
|
درخت
آذر ۲۶م, ۱۳۷۱
|
باستانی ی باستانی مثل نگاه كردن صيحه ی مو بر پوست باستانی ! كه ناگهان : هول |
|
|
اسب
آذر ۲۶م, ۱۳۷۱
|
درين مِه گسترده در برابر من كتاب تاريخ را كه مي بندم و او |
هر بار
آذر ۱۹م, ۱۳۷۱
|
سر انگشتها ی مرا هر با ر |
|
|
دختران وپسران شعر
اسفند ۲۶م, ۱۳۷۰
|
رفته به باد عشق ؛ رفته به باد : رفته به باد عشق وُ |



